شناخت

نوشته‌های با برچسب ‘شعر

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹

سِیر

سهیل خسروی‌پور

سردیِ نسیمی سوزناک بر سر،
دلهره‌یِ بی‌دانشی و نادیدن در دل،
سکوتِ ترس‌افزایِ سایه‌هایِ سخن‌چین،
حسِّ حماسه‌ای حاصد،
عطرِ عطشناکِ عشق.

شب، شعرِ شورانگیزِ شب‌تاب را به شادی می‌نوشت که در گشوده شد.
به خود گفتم:
«این همان یادیست که سالیانی از این پیش، بشارت خود‌داده بر دیده نشانده بود».

زردی باران و صدای ماه، شمیمِ ورود را به لب‌هایِ پژمرده‌یِ شب‌بو رساندند
و همه شبگیرانِ شهر در خواب شدند.

خانه، بالای و پایین به شب‌افروز سپرد
و من در برابر نشستم و به تجلی خیره ماندم.

پرزِ سکوت، گرمای اشتیاق را به سرخیِ تحیّر پیوند می‌زد
و بی‌زبانیِ رازی در برابر، خویش را از من گرفته بود.

رعد و باران و شباویز به هم‌صداییِ من نشستند
و برق، سایه بر ماه کشید.

هستی همه، خود را در یک یقین گنجاند
و من قطره‌ای شدم که رود به آن می‌پیوست.

برق، بی‌انتهاییِ لحظه را به رعد و شباویز یکه زد.
ماه باریدن گرفت.
شب‌پره‌ها مستِ فضا شدند.
شب از من غرقه گشت،
و خروسانِ در گمان، بانگ بر خفته‌گان کشیدند.

۲۰ اسفند ۱۳۸۵

برچسب‌ها:

جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

بید مجنون

سهیل خسروی‌پور

زندگی زایش هر روزه‌ی ذکریست که خاک
با خود از عمقِ زمان می‌آرد
و زمان مرغک نادیده‌ی پر‌آوازیست
که جز از عشق و خروش
نغمه‌اش یک خواب است.

گفته بودم که نهایت پیداست.
گفته بودم که حقیقت این جاست.
من نشستم که رسم تا به ابد.
من دویدم که بمانم اینجا.
خواهش از ظلمتِ بی رنگِ تبسم جاری
و زمان، ساعت سنگین شروع
من شنیدم که صدایی که ز یک لحظه‌ی لبریز، شکوفا‌تر بود
پرده بر خود نگرفت
و درون را نفسرد- به نتی همچون «لا»-

در میانِ نفسِ خسته‌ی بی‌حوصله‌ام
من ز شب می‌خواندم
-من ز خود می‌راندم-
و جهان نغمه‌ی «لالایی» هر ثانیه را
به هوا می‌آموخت
و زمین، پر شده از گردِ چرا
به شکست صدف نوردلان می‌آمد.

لذتی بود که تردید به دنبالش بود
لذتی بود که امید پذیرایش بود:

«پس به دنبال جهان باید ماند!؟
پس جهان هم چو مترسک تنهاست
و گشودست دو دست
تا بخواند ما را
یا براند ما را!؟»

جمله‌ها بی سبب از عشق جدا
من میانِ شب و تنهایی و خواب
سازِ آن نغمه‌ی بی راز، عیان
شاد می‌گشت به هر لحظه زمان
گفتم آخر به خود: «این شور، که چه!؟
حاصل از دیدنِ بی‌نور، که چه!؟
بی‌ رسیدن، گذر از عالم مهجور، که چه!؟
این همه صحبتِ بی‌حاصل و مستور، که چه!؟»

نغمه آمد که «یقین در عمل است.
این همه ترس تو زان است که چشمی به سر است
وان دگر بیهوده دیدار که دل را نظر است
خود به یک وادی گم‌راه دگر رهگذر است…»

من و این گوهرِ از خاک، خموش
مرغِ جان، وسعت آفاق به دوش
چامه می‌خوانْد به تکرار و خروش:
«هم دگر هست و هم این است و هم اوست
جز تو کس نیست
تو خود جوی
در اوست…»
۱۰ تیر ۱۳۸۶

برچسب‌ها:

چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸

از زبان شهید

سهیل خسروی‌پور

شعری غلط مخوان
پایانِ کارِ من این گونه نیست سرخ.

تا در سراسرِ میهن گرفته گل
خاکی ز برف بر سرش از ماتمِ بهار
تا در تمام زمینم میانِ سوز
فردی نشسته در اندوهِ ظلم و دار
تا زخمِ مرزِ جدایی ز قهرِ خلق
بر کنده سینه‌ی سیاره ام هنوز
پایانِ کارِ من این گونه نیست سرخ.
پایانِ من سیا ست.

برخیز و سرخ ساز…

برچسب‌ها: ،

پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸

۱۳۸۸

سهیل خسروی‌پور

من نه سبزم
نه سرخ
نه سپید

من سیاهم
به رنگ ایرانم

برچسب‌ها:

دسته‌بندی‌ نوشته‌ها